تبليغاتX
شِـــدرِم


شِـــدرِم

بامداد...تاکسی،راه بندان را با شکیبایی می رود...من دلم می خواهد چشمم را به این همه خاکستری و آلودگی ببندم و بخوابم...از رادیو آهنگ « بچه های کوه آلپ »* پخش می شود...ته دلم از شادی مور مور می شود...همه ی خاکستری ها و دودهای شهر و کوههای دور و برش را خانه های چوبی آنت و لوسین و کوههای سبز بهاری و تابستانی و آبی ِ برفی زمستانی آلپ می بینم و لبخندی جانم را آرام می کند...و برای چندمین بار آرزو می کنم کاش می شد در همان پناهگاه کودکی ماند...

سر ِکار... تُند کشوی میزم را باز می کنم و کتابم را بر می دارم و با آدم های کتابم دیده بوسی می کنم...گاهی که کتابی که می خوانم را به خانه نمی برم و تنها، سرکار می خوانم، دلم خیلی برای آدم های کتابم تنگ می شود...بس که حس می کنم به آن ها نزدیک هستم و دوستشان دارم...

شب... نشسته ام جلوی لپ تاپم و لابلای دوست داشتنی هایم می چرخم و گوشم پی ِ صدای تلویزیون و تازه های میهنم و جهان است...تازه های خوبی نیستند ...سخن از ناآرامی و پیش بینی جنگی وحشتناک است...سرم را می چرخانم و چشم هایم را هم به لب های زن گوینده می دوزم و چهره ام و جانم مچاله می شود و اشک ها از ته دلم از چشمه ی ترس و غم ِ سنگینی می جوشد و روی گونه هایم می لغزد...


*کارتونی دوست داشتنی که یادآور خردسالی و کودکی بسیاری از جوانان امروز ایرانی است.

این روزها نوشته هایم را دوست ندارم... پندارهایم به واژه در نمی آیند.

شنبه 8 بهمن1390 23:10 نسیم| |

نیمه شبی توی یک وبلاگ تازه یک نوشته به گویش شمالی می خوانم و های های گریه می کنم.



پنجشنبه 29 دی1390 0:22 نسیم| |

امروز و در آستانه ی سی سالگی، راه یافتن فیلم « جدایی نادر از سیمین » به « گلدن گلوب » و بهترین فیلم شدنش برای من همان اندازه شورانگیز و شادی آور بود که راه یافتن ِ فوتبال ایران به جام جهانی هنگام شانزده سالگی و نوجوانی پرشورم...امروز - بامدادان - هنگامی که  «اصغر فرهادی »و « پیمان معادی » رفتند آن بالا، جلوی تلویزیون جادو شدم انگار و بغض گلویم و راه دم و بازدمم را بست و... تا فرهادی گفت که « ...تنها می خواهم از مردم کشورم بگویم...که مردم من،مردم صلح دوستی هستند...» و سخن دیگری نگفت، بغضم ترکید و اشکها دیگر در چشم ها نماندند.

از ته دل می خواهم جدایی نادر از سیمین برنده ی اسکار شود...انگار که ایران قهرمان جام جهانی آن سال شده باشد.



دوشنبه 26 دی1390 22:2 نسیم| |

یک لنگه از دستکش قرمزم که بسیار هم دوستش دارم را چند بار هنگام خرید گم کردم ...با دلهره و غم راه را برمی گشتم و خوشبختانه هر بار کنار خیابان پیدایش کردم...
گاهی هم آدم هایی که بسیار دوستشان دارم را گم کرده ام...ولی همیشه بختم خوش نبوده است که دوباره پیدایشان کنم...گاهی دوباره مِهرشان را باز یافته ام گاهی نه...
و می ترسم یک روزی دوباره لنگ دستکش قرمزم را گم کنم و هیچگاه باز نیابمش.



جمعه 23 دی1390 1:1 نسیم| |

زندگی شگفت انگیز و بی چشم و روست ...برای اینکه ازش نه غمگین بشوی نه شگفت زده، باید چشمداشتِ هر پیشامدی را داشته باشی ...هر پیشامدی...  باید روشن اندیش باشی ...باید تَه ِ روشن اندیش باشی ... که از هیچی جانخوری...که هیچ چیز از بیرون نتواند کوچکترین جابجایی در درونت به جا بگذارد...همه چیز همان اندازه سِر ِشتی باشد برایت که همین ریختن برگ های چنار و نریختن برگهای کاج...مانند همین که تا دیروز من یار ِغار ِ تو بودم و از همه چیز ِ زندگیت بیشتر از او آگاه بودم و امروز او یار ِغار ِ تو...



دوشنبه 19 دی1390 20:36 نسیم| |

هنگامی که، آنان که در همه ی سالهای گذشته گمان می کردی دوستت دارند و همراهت هستند، چون از ته دل دوستشان داشتی و با جان دل همراهشان بودی، تو را تنها می گذارند؛ به بهانه ی آمدن او...به بهانه ی نوشته ای در وبلاگت...به بهانه ی پیدا کردن دلخوشی ها و مِهرهای تازه...به بهانه ی نیازمند نبودن به تو ...به هر بهانه ای...
آن گاه می دانی که به راستی، تنها گمان می کردی که دوستت دارند ...
می دانی انگار آن ها همیشه دنبال بهانه ای بودند و گرنه تو که هنوز همانی و هنوز سرشار از همان مِهری و هنوز خواستن ِ همراهیشان را به زبان می آوری...
می بینی تو همه ی این سالها مِهرت به هرز رفته است که اگر مِهر این همه سال که به پای آنان ریختی را در دلت نگه می داشتی، پس اندازش می کردی ،دست ِکم امروز این همه تُهی نبودی...تنها بودی اما تُهی نبودی...

این روزها آن بخش دخترانه ام که همیشه بخش بزرگتری از جانم و جان تر هم بوده است، تنهاست،شگفت زده، رنجیده و غمگین.


شنبه 3 دی1390 22:50 نسیم| |

اگر یکی از دوستان یا خویشاوندانتان در مترو، خیابان، کوچه،ایستگاه، بلند بلند به گویش دیگری با شما یا آدم پشت تلفنش گفتگو می کند، به او گوشزد نکنید، تشر نزنید که آهسته تر...
شاید کسی آن دوروبرها باشد که با شنیدن آن گویش یاد روزهای خوش ِ آشنایی بیفتد، آدم های شیرینی ...دلش بلرزد ...لبخندی بر لبش بنشیند...اشکی در چشم هایش بلغزد...و کمی آرام گیرد در این روزهای دلگیر ِ بی همراه.


شنبه 3 دی1390 22:48 نسیم| |

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید*




* غزل حافظ شیرازی...غزل یلدای 90 من

جمعه 2 دی1390 13:47 نسیم| |

باور من این است که هر آدمی مانند چهارسالگی اش است؛ همان چشم ها...همان نگاه...همان لب ها...همان لبخندها...همان بینی...موها...ابروها...مژه ها...دست ها...پاها...

و همان بغض ها...دردها ...دغدغه ها...گیرم نهفته در دل ِ کوچک ِ چهارساله اش و آماده برای شکوفا شدن در سالهایی دور...



شنبه 26 آذر1390 21:53 نسیم| |

امروز که پیاده از سرکار بر می گشتم ...نه چنارهای رنگارنگ خیابان بهار و شریعتی دلم را برد...نه گردوها و پسته ها و بادام های دستفروش...نه همسترهای زیبای پشت شیشه ی مغازه ی ابزار فروشی که چند روز پیش هم که پیاده برمی گشتم انگار تازه به جهان آمده بودند و هنوز چشم هایشان بسته بود و تنشان لخت...
حس می کنم هر روز چیزی از درونم کم می شود...از دست می رود...که نوشتنی نیست...که نمی خواهم بنویسمش...که بگذارم از دست برود ...که اشک هم نمی ریزم دیگر...که سنگ شوم ...که خسته ام از احساس...از گفتن ...دلم لب بستن می خواهد...دم نزدن...هیچ نگفتن...هیچ
.



چهارشنبه 16 آذر1390 13:33 نسیم| |

امروز از خواب که بیدار شدم غمگین بودم...یک لیوان شیر خوردم و دوباره به تختم رفتم...پیش از شب از خانه زدم بیرون...کمی در خیابان های نزدیک خانه چرخیدم...نان خریدم و برگشتم...خانه ام را پاکیزه کردم...با شکیرا و نانسی پایکوپی کردم ...با نامجو و ویوالدی و یان تیرسن و آندرا بائر و کلینت منسل و بهبودف و مایکل گالاسو وتیمورف و کوین کرن و جوآن بائز و ناظری و علیزاده و کلهر و عمر خیرات و یاسمین لوی آرام گرفتم.
حالا هم نشسته ام اینجا و چای سبز می نوشم و ...بهترم.
جمعه 27 آبان1390 0:7 نسیم| |

« ترمینال » همیشه برای من پایان جهان است...هنگامی که در آن هستم هراس دارم،نا آرامم و غم همه ی آدم ها انگار روی دل من سنگینی می کند...گمان می کنم آن کسی هم که در فرهنگستان پارسی واژه ی « پایانه » را به جای  « ترمینال » پیشنهاد داده بود،یک حالی مانند حال من در ترمینال دارد.
می نشینم روی یکی از نیمکت های سرسرا و ساکم را می گذارم کنارم...دخترک جوانی که روی نیمکت نشسته است برایم جا باز می کند...من با چشمان اندوهگین و هراسان به آدم ها نگاه می کنم...دخترک کناری با تلفن همراهش با یکی گفتگو می کند و به آدم پشت تلفن می گوید که نشسته است تا او بیاید...« او » نام یک مرد است...زیر چشمی به دخترک نگاه می کنم...دختری چشم و ابرو مشکی است...بی آرایش و پیرایش...ساده و زیبا...شاید کمی جوانتر از من....روپوش و کفش هایش را دوست دارم....از آن هاست که می پسندم...کمی آرام می شوم...با خودم می اندیشم شاید مرد،دلداده اش است...کمی دیگر دخترک بیرون می رود و با پسرک جوانی برمی گردد...این همان « او » ی دخترک است...من که دلم پی دلبری کردن های دخترک از پسرک می رود،آرام تر می شوم و پایان جهان را فراموش می کنم...توی اتوبوس که می نشینم ...پرده ی پنجره را که کنار می زنم...چشمم به اتوبوس کناری می افتد...به دو دست جوان که در هم می پیچند و روی پوست انگشت ها بازی می کنند...چشم هایم را که می چرخانم،چهره های جوان دخترک و پسرک را می بینم که روی همان صندلی اتوبوس که من نشسته ام، در اتوبوس کناری نشسته اند...دخترک کمی چرخیده تا تنش روبروی چهره ی پسرک باشد و با شور و دلبری سخن می گوید...پسرک گاهی با دست آزادش موهای دخترک را نوازش می کند...ودست هایشان همچنان در هم می پیچند و بازی می کنند...من کمی بیشتر امیدوارم می شوم که شاید اینجا و امشب پایان جهان نباشد...


سه شنبه 10 آبان1390 23:38 نسیم| |

سرم را به شیشه چسباندم و میان بغض و درد، هی چهره ی دخترک پنج ساله ی شیرین جلوی چشمم  آمد که موهای بلند خرمایی اش ریخته بود روی چشم راستش و هی با دست موها را کنار می زد...آمده بود خانه ی مادربزرگش که ما مهمانش بودیم...یک ملافه  که پُر از کفشدوزک بود توی بغلش بود...یادم می آید از هنگامی که دو ساله بود و ما تازه با خانواده شان خویش شده بودیم، همیشه به جز مهمانی و جشن های بزرگ، یک ملافه توی بغلش بود...مادرش می گفت این ملافه همیشه و همه جا با اوست و « قاب دستمال » شده و دخترک نمی گذارد که بندازدش دور...این ملافه ی کفشدوزکی همان ملافه ی پیشین نبود ...آن یکی را توی هواپیما جا گذاشته بود...دخترک لابلای شیرین زبانی هایش - که  دلم را غنج می برد - به م گفت که این ملافه هم بوی همان ملافه ی پیشین را می دهد...  تنها چهره ی دخترک ِ جلوی چشمم - با آن یک دسته موی بلند‌‌ ِ روی چشمش و ملافه ی توی بغلش آن جور که آرام  توی مبل فرو رفته بود - غمم را کم کرد .... و بارانی زیبا به جای اشک های من  شیشه ی اتوبوس را شست.


جمعه 6 آبان1390 3:32 نسیم| |

دوباره هنگام برگشتن است...من غمگینم...گریانم...تنم، جانم همین جا ایستاده است و جنب نمی خورد و بهانه می گیرد...هیچ کاری نمی کنم...دلم نمی خواهد ساکم را ببندم...

آدم باید همان جا که خانه اش است، زندگی کند.

همان جا که خانه اش است.


چهارشنبه 27 مهر1390 2:15 نسیم| |

می گوید: « من با تو تنها نبودم...اما با اینا تنهام »


دوشنبه 25 مهر1390 1:0 نسیم| |

کیف و کفشی که برای جشن دامادی برادرم خریده ام را گذاشته ام کنار تختم و چشمم که به شان  می افتد سرخوش می شوم...نه از کیف و کفش، از اینکه یادم می افتد یک جشن بزرگ و شیرین پیش رو داریم و چند روزی سرور و پایکوبی خواهیم داشت و خوش خوشانمان می شود...
گاه گاهی به این می اندیشم که ما آدم های غمگینی هستیم چون جشن ها و شادی های گروهی مان بسیار کم است...آدم ها باید هرچند هفته یکبار کنار هم باشند...جامه های دوست داشتنی شان را به تن کنند...خودشان را آن جور که می خواهند بیارایند...و با آهنگ های زیبا برقصند...رقصی گروهی...دست کم دونفره...هماهنگ...هماهنگی ِ رقص شور بیشتری به آدم ها می دهد...
شادی ِ روزهای جشن دو بخش است؛ بخشی برای رقص و پایکوبی و شادی گروهی ست و بخشی برای آن آراستگی و پاکیزگی ست که برای رفتن به جشن و مهمانی به آن نیاز داریم و اینکه به جایی می رویم که همه ی آدم های آن جا هم، تلاش کرده اند که آراسته تر و پاکیزه تر از همیشه باشند...و من گمان می کنم که این تلاش برای آراستگی و این آراسته بودن برای جشن، شادی بیشتری به ما می دهد...

من- گاهی- روزهایی که غمگینم؛ دلم می خواهد مانند دختران داستان های  سالهای نخستین سده ی بیستم و دختران سده نوزدهم و هجدهم و پیشتر از آن؛ هر روز بامداد که از خواب بر می خیزم، موهایم را پیچ و تاب هایی ساده و و زیبا بدهم و جامه های بلند و خوش دوخت و خوش رنگ تنم کنم و تا شب چند تا از دختران و پسران دوست و همراهم را ببینم و گفتگو کنیم و کتاب بخوانیم و بازی کنیم و چیزی بخوریم و موسیقی خوب گوش بدهیم و برقصیم  ....همه آراسته و در جامه هایی زیبا...و تنها شب،هنگام خواب؛ سنجاق ها را از پیچ و تاب موهایم باز کنم و جامه ی رنگیم را از تن در آورم و جامه ی خواب نخی سفید که نوار های کتان دارد را بپوشم ... تا بامداد فردا و روزی دیگر پُر از آراستگی همراه با شادی و خنده و گفتگو و رقص و موسیقی...

شنبه 2 مهر1390 17:43 نسیم| |

هی دخترک خیابان خورشید

حواست هست که چه نزدیکیم به هم و دوریم از هم؟
همیشه دلم تنگت است
تنگ ِ مهربانی های بزرگ و کوچکت
تنگ خنده هایت که مرا یاد خنده های مادرت می اندازد
تنگ ِ گرمی و روشنی و آرامش خانه ات
دلم همیشه در هوای  جیغ جیغ ها و خنده های از ته ِ دلمان است
با تو می توانم همه ی خیابان ها و بازارها و کافه ها و سینماها وسوراخ سنبه های این شهر بزرگ را بگردم و به تنهایی ام دهن کجی کنم
با تو می توانم همه ی جنگل ها و کوهستان ها و چشمه ها و دشت ها را بچرخم و غم هایم را پَر بدهم
با تو می توانم زیر آسمان پرستاره ی کوهستانمان دنبال خوشه پروین و خرس بزرگ و شکارچی بگردم و از ستاره - زن شیرفروش روستا - شیر بخرم و زیر بوته زرشک، لیلی و مجنون بخوانم
تنها با تو می توانم چهل و پنج دقیقه با سه بچه گربه ناز سر کوچه ی خانه ات بازی کنم یا باگربه های بازی گوش ِخانه هنرمندان
با تو می توانم ساعت ها از در و دیوار و جانور و آدم و گیاه، عکاسی کنم
با تو می توانم یک جهان گفتگو کنم بی که خسته شوم،خسته شوی
من که خواهری ندارم، همیشه گمان می کنم خواهر داشتن یک چیزی مانند داشتن ِ توست
چند روز پیش که زیر آن چنار بلند به دیدار مادرت رفتم به ش گفتم که این روزها از هم دوریم  و آب ریختم روی سنگش و بغض کردم

امشب بغض چند هفته ای دلتنگیم ترکید و دلم سیر بارید.


یکشنبه 20 شهریور1390 23:36 نسیم| |

به ت می گویم که من می میرم برای اینکه جای تو باشم در آن شهرستان کوچک و سرسبز...
و تو می گویی همه ش چرند و از روی شکم سیری ست...چند سال پیش که اینجا بودی می خواستی به آن شهر غول پیکر بروی و دستت توی جیب خودت برود و در همهمه ی آدم ها گم شوی...

به ت نمی گویم اما...هنگامی که نوجوان بودم و می خواستم بروم هنرستان موسیقی و هیچ شهری به جز این شهر غول پیکر هنرستان موسیقی نداشت، بیشتر دلم می خواست...

به ت می گویم حالا هم می خواهم کار کنم و گاهی در همهمه ی آدم ها گم شوم- تنها گاهی- اما دیگر نمی خواهم کاری را که دوست ندارم بکنم...باز اگر پول خوبی می دادند، شکیبایی می کردم! و در این آشفته بازار دلم را الکی خوش می کردم به بهانه پول و آینده و خریدن خانه و ماشینی از آن ِ خودم...

یا اگر سرمایه ام جور می شد...تا یک کتابفروشی دنج در یکی از خیابان های پُر از درخت و دانشجو داشته باشم یا کافه ای در همان خیابان ها، باز شاید آرام می گرفتم در این شهر...این روزها تنها کارهای دلخواهم همین دو کار است و بس!

خسته ام از کار کردن با آدم هایی که جانشان از جنس ِ جان من نیست و کار کردن در جایی که خودم نیستم....می دانی؟ من هر روز از اینکه خودم نباشم درد می کشم...باور می کنی؟ هر روز...من آدم ِ خود ِ راستکی ام را نشان ندادن، نیستم...

خسته ام از دو دوتا چهار تایی که ته ش چیزی نمی ماند...همین حالا هم انگار همه هزینه های خورد و خوراکم را بابا می دهد...و دستمزد خودم هم پای کرایه خانه و شارژ و برق و تلفن می رود...

انگار تنها برای دوده خوری آمده باشم تهران تا آلرژی ام را بدتر کنم و شش هایم را با سرب و مونواکسید کربن آب بندی کنم...
می دانی ...گاهی هیچ نفسم بالا نمی آید...

نه که همه اش از آلودگی باشد...این شهر پُر است از آدم هایی با درد های سنگین و گرفتاری های بزرگ...روزی نیست که آدم دردمندی را نبینم و نفسم تنگ نشود و بغض نکنم و تا چند روز چهره آن آدم و دردش در سینه ام نماند...

می گویی:" این ها را می گویی که غم ِ دل من را کم کنی..."

به ت می گویم نه.. این روزهادیگر مانند گذشته نمی اندیشم ...باورم این شده است که هیچ چیزی- هیچ چیزی- ارزش آرامش کاری که دوستش داشته باشی را نداردو ارزش بودن در کنار مادر و پدرت و ارزش بودن در شهری زیبا و بی هیاهو...

نگاه ِ تو، نگاه سرزنش بار و غمگینی ست که انگار هر چه می گویم را باور نمی کنی...

و نمی دانی که دلم چیزی نمی خواهد جز اینکه شب ها کنار مامان جلوی تلویزیون دراز بکشم و با او سریال دوست داشتنی اش را ببینیم که پُر از آدم های رنگی رنگی است و او برایم از زندگی و پیوند های آدم های سریاله بگوید...و من تلاش بکنم که همه را به یاد بسپارم تا بتوانم شب های دیگر همراه خوبی برایش باشم...و هی تند تند از ش درباره آدم ها چیز بپرسم ...

او که هرشب دوباره از آدم ها و نام ها و زندگیشان می گوید...من به ش نمی گویم که این ها را پیشتر به من گفته است و دلم درد می گیرد که آن اندازه دوری و دلتنگی در جان ِ مامان نشسته است که هنوز هم باورش نمی شود من تازه برنگشته ام و چند روزی است که پیششان و در خانه شمالی هستم...

به ت می گویم اینجا هم نمی توانم به کلاس فرانسه بروم، نه که مانند آن جا کلاسش نباشد، من نمی رسم...و از هنگامی که به اینجا آمده ام خودم و در خانه و هر روزه فرانسه می خوانم...کمی و به آرامی ...اما چون دوستش دارم خوب یاد می گیرم...پس آن جا هم می توانم...آن جا هم می توانم ورزش  کنم و سازم را بنوازم- تو که می دانی آن جا بودم هم کلاس ساز و ورزش می رفتم -  آن جا هم می توانم فیلم ها و آهنگ ها و کتاب های دوست داشتنی ام را پیدا کنم...خودت که می دانی این روز ها اینترنت همه جا پیدا می شود...حتا می شود نان ها ، پنیر ها و خوردنی های دوست داشتنی ام را هم آن جا پیدا کرد... جامه های دوست داشتنی ام را هم می دوزم...

اما اینجا تو پیدا نمی شوی... تو و..مامانم و بابا و نوید...زهره و آزی و الی...البرز سبز...بهار نارنج...سنجاقک و سینه سرخ...ستاره ها...چشمه های روشن...اِنار تی تی...درخت گردو و افرا و راش و سپیدار و صنوبرو سرخدار...باران ِ دم به دم...شیروانی ها...گل های کوچک وحشی...گندم زار و پنبه زار و شالیزارها...صدای جوی های کوچک آب و صدای موتور چاه های آب کشاورزی...صدای جیرجیرک های روزهای تابستان...و سیرسیرک های شب ها...جیغ شغال ها...آواز جغد های آرام...چلچله های پَر مشکی و خانه های  گِلی نازشان...ساسو های روستاهای کوهستانیمان و سرمای دل انگیزشان...

تو چیزی نمی گویی و تنها به رد ِ اشک ِ روی گونه هایم ،گیج و سرگردان نگاه می کنی...



چهارشنبه 16 شهریور1390 2:5 نسیم| |

اینجا که نمی شود جامه های تابستانیم را به تن کنم!

پاییز ِ جان زودتر بیا

تا کمی احساس کنم خودم هستم.




جمعه 11 شهریور1390 22:52 نسیم| |

درخانه شمالی ...زیر دوش نشسته بودم و شیر آب را بستم ...هوای پشت پنجره گرگ و میش ِ پیش از بامداد بود...تنها صدای گنجشکان می آمد که انگار تازه و یکی یکی از خواب بیدار می شدند...من یاد گرگ و میش های پیش از شب در روزهای پاییزی هفت سالگی ام افتادم...که من و سارا در تاریک روشن کلاس هر کدام تلاش می کردیم زودتر از دیگری سرمشق های فارسی را به آموزگار بدهیم ...و یادم به معصومه و زهرا افتاد که شاید هیچ دلشان پی ِ زودتر نوشتن ِ سرمشق ها نبود و سرشان به کار خودشان و دلشان در هوای خودشان بود و شاید سرمشق ها را کج و معوج تر به آموزگار می دادند...

و یاد گرگ و میش های پیش از شب ِ روزهای پاییزی هشت سالگی ام افتادم...که من و سارا واژه های دیکته را ریز و ریزتر می نوشتیم تا واکنش خانم کُردی -آموزگارمان- را ببینیم یا شاید می خواستیم سر به سرش بگذاریم...و زیبا آنجا بود که خانم کردی هیچ گاه به رویمان نیاورد...و من همیشه دیکته ها را بیست می گرفتم...من همیشه همه چیز را بیست می گرفتم...شاگرد باهوش و دانا و خوب و مهربان ِ کلاس و شهر و استان بودم...و همیشه دوستان باهوش و دانا و خوب و مهربانی هم داشتم که همه از خانواده های بافرهنگ وپسندیده و خوش نام شهر بودند که همه همدیگر را می شناختند و کم و بیش رفت و آمدی داشتند...

همیشه دور و برم پُر بود از دوستان دوست داشتنی ام که با برخی شان از شش سالگی بزرگ شدم...دوستانی که شادترین روزهای زندگیمان را زندگی کردیم، باهمه هستی مان...این روزها دوریم از هم...حتا نمی دانم برخی شان کجا هستند و چه می کنند...اما هنوز و همیشه در خواب های شیرینم هستند...و هنگامی که از خواب بیدار می شوم، آن اندازه دلتنگشان می شوم که چشم هایم می بارند ...هنوز انگار بخشی از جان و تنم در کنارشان بازی می کند...می خندد...ریاضی و فارسی و علوم وتاریخ و جغرافیا می خواند...با آن ها سخن می گوید...می دود ...

در آن گرگ ومیش پیش از بامداد که زیر دوش بسته نشسته بودم...همه ی روزهای کودکی و نوجوانی ام از جلوی چشمانم گذشتند...و دانستم اگر غم های بیخودی و کوچکش را بردارم ، زندگی شاد و بی دغدغه ای را گذراندم...با پدری آرام و پشتیبان و مادری هنرمند و مهربان و دوستانی بهتر از باران...

و اندیشیدم به ابن روزهای در آستانه سی سالگی...که دوروبرم آدم های کمی هستند ...و بیشتر روزهایم در تنهایی خلسه آوری می گذرد...و غم سنگین ِ بی بهانه ای در دلم پررنگ و کم رنگ می شود...و با خودم گفتم اگر به آینده بروم می توانم این غمِ ِ سنگین بی بهانه  را غم ِ بیخودی و کوچکی بنامم و هنگامی که از زندگی این روزهایم  بردارمٰش، باز هم بگویم چون کودکی و نوجوانی زندگی شاد‍! و بی دغدغه ای می گذرانم؟ ...

غم را بردارم چیزی از این روزهایم نمی ماند!

چهارشنبه 9 شهریور1390 1:36 نسیم| |

اینکه گل های برگی ِسبز یا شاخه های کوچک ِ سبز ِ درخت در تنگ های شیشه ای روشن ِ بی رنگ که آب ِتویشان پیداست، باشد را بسیار دوست دارم.
او دو شاخه ی کوچک و کمی بزرگتر ِ سبز ِ یک گونه از گل های قاشقی برایم آورده است که هر کدام را در  یک تنگ شیشه ای گذاشته ام که ساقه های کوچک ِ سبزشان در آب ِ تنگ پیداست و در دو جای خانه ام گذاشتمشان.
دو تا از کاکتوس هایم را که گلدان هایشان دیگر برایشان کوچک بودند، جابجا کردم و در دو گلدان بزرگتر کاشتمشان.

به کاکتوس های کوچکم نگاه می کنم و به دوشاخه ی گل قاشقی سبز و ساقه های جوانشان و با خودم می اندیشم که خانه ام زیباتر شده است و جانم شاد تر...
و راستی که هیچ آفریده ای به نامهربانی ِ آدم ها نیست.

پنجشنبه 6 مرداد1390 22:23 نسیم| |

به آینده یا گذشته،به زمانی که اندیشه آزاد است  و آدم ها با یکدیگر تفاوت دارند و تک و تنها زندگی نمی کنند- به زمانی که حقیقت وجود دارد و شده را ناشده نمی توان کرد* :
از دوران همگونی، از دوران انزوا، از دوران ناظر کبیر، از دوران دوگانه باوری - سلام!




* «شده را ناشده نمی توان کرد»  (what is done cannot be undone)،مصراعی است از نمایشنامه ی مشهور مکبث اثر شکسپیر.

چهارشنبه 29 تیر1390 20:35 نسیم| |

از سرکار بر می گردم...آفتاب داغ داغ است...به ماشین های توی کوچه نگاه می کنم که شیشه ی جلوی بیشترشان با پارچه ای پوشانده شده است تا از گرمای داغ آفتاب دور بمانند...یاد پدرمی افتم که در روزهای داغ ِ تابستان ماشین را زیر درختان پرتقال حیاط می گذارد و پارچه ای نخی را روی شیشه ی جلوی ماشین پَهن می کند...همان طور که سرچرخانده ام سوی ماشین های کوچه و به خانه ی شمالی و به پدر و به ماشین که زیر سایه ی خنک درخت های پرتقال است، می اندیشم، دسته کلیدم را در می آورم تا در ِ حیاط خانه ام را باز کنم...کلید در را باز نمی کند...با شگفتی به کلید ِ توی قفل نگاه می کنم ...پوشش کلید،قرمز است...کلید ِ خانه ی شمالی را توی قفل گذاشته ام...


پنجشنبه 16 تیر1390 13:25 نسیم| |

آدم های در خواب ِ سنگین با هر گرمای بازدَمی که به پوستشان بخورد...با هر صدایی که کنارشان پخش شود...با هر جنبشی که به تنشان برسد...از خواب می پَرند...هول می کنند...می ترسند...تو  هم این گونه ای...من هم...

نیمه شب ها که در خوابی ...و شاید به دیدار هفتمین پادشاه  رفته ای  ...و دَم را آرام فرو می دهی و باز دَم را آرام تر بیرون می دهی ...  من در تاریکی که به آغوش گرمت می خزم...بی که خنکای تنم، تن گرمت را بلرزاند ...بی که باز دَم ِگرمم هراسانت کند...بی که صدایم - که نامت را در گوش ت می خواند - پریشانت کند... آرام و با چشمان بسته به سویم می چرخی  ... هفتمین پادشاه را رها می کنی ... آغوشت را تنگ تر ... دوباره با من، به آرامی و یکی یکی به دیدار هر هفت پادشاه می رویم...



شنبه 4 تیر1390 23:27 نسیم| |

برخی فیلم ها را انگار از دور می بینی...نه که داستانش، آدم هاش آشنا نباشد یا بازیگران کارشان را خوب بلد نباشند...نه که درگیر ِداستان نشوی یا از درد و شادی ِ درونی آدم هاش آگاه نشوی...نه که فیلم درونی ترین گوشه های زندگی آدم هاش - در تنهایی یا در برابر آدم های دیگر - را نشان ندهد...
اینکه تو بیرون ِ داستان ایستاده ای و به آن نگاه می کنی، خیلی پررنگ است...که انگار تو، برای آدم های فیلم بیگانه ای نه آن ها برای تو...و آن ها تو را هم راز ِ خود نمی دانند و نمی خواهند دلشان را به تو نشان بدهند...

سیندیِ   blue valentine   با اینکه احساس و درون ِ دلش ساده تر بود اما خودش و داستانش دورتر و دست نیافتنی تر از نینای black swan  بود که احساس و درونی پیچیده تر داشت.


یکشنبه 29 خرداد1390 0:41 نسیم| |

قهوه ام را مزه مزه مي کنم و مداد را برمي دارم تا چيزي درباره ي خانه هاي آجري تهران بنويسم...که پنجره هاي چوبي سپيد دارند...ايوان هاي بزرگ ِ سايه ...باغچه هاي پر از درخت که درخت هايش تا کنار ايوان ها و پنجره هاي بالايي ِ خانه قد کشيده اند...که بنويسم چه اندازه دوستشان دارم و دلم مي خواهد يکي از آن ها از آن من باشد...
که پس از خوردن ِ يک قلپ ِکوچک ِديگر از قهوه ام از جاي برخورد لبهايم و لبِ فنجان يک چکه قهوه روي فنجان مي لغزد و روي کاغذ مي چکد ...و دايره اي مي شود به رنگ اُخرايي ...نوشته را رها مي کنم و با مدادم دورتادور لکه ي قهوه ،خط هايي مي کشم...خورشيدي روي خانه ي آجري زيبايم مي درخشد.
جمعه 20 خرداد1390 16:25 نسیم| |

امشب...سَرم پایین بود .... آب از موهایم و اشک از چشم هایم سُر می خورد  و می ریخت روی سرامیک ها...صدای هق هقم در صدای آب می شکست...این روزها بسیار غمگینم ....نمی دانم دوباره این غم ِ سنگین از کجا  می آید....دلتنگم ...دلتنگ چشم ها و دست های مادرم...دلتنگ مهربانی ها و همدلی های زهره...دلتنگ  همراهی های اعظم...دلتنگ ریزبینی های الهام... دلتنگ خنده های خاله فاطمه...دلتنگ آرامش  مامان زیور...دلتنگ صدای رسا و زنده ی خاله معصومه...دلتنگ چشم های روشن ِ آنیتا...دلتنگ شور ِ خانم چولاکیان...دلتنگ  داستان های مهری خانم....دلتنگ نگاه های زنانه ای که پس از بیست سالگی ام هفته ای چند بار می دیدمشان و حالا سالی چند بار... و هر چه در چشم های زنانه ی زنان این جا می نگرم، نمی یابمشان...من اینجا...دور از همه ی آرامش ِ زنانه ی شمالیشان...دور از همه ی همراهی ِ زنانه شان، گیر افتاده ام...

من  خواب که می بینم،بیشتر خواب هایم درباره زنان ِ زندگی ام هستند...زنانی که روزهای  روشنی را برایم ساخته اند که هنوز هم در خواب هایم، روشن می بینمشان...خواب دوستان ِ نزدیکی که خُردسالی را با هم به نوجوانی رساندیم و هرچند این سال ها  نمی بینمشان یا خیلی نمی بینمشان، از خواب که بیدار می شوم ،مِهری  چنان زنده و سرشار در دلم می یابم که مرا بسیار دلتنگشان می کند...خواب ِ دوستان و همدلانی که هنوز همراهم هستند و همیشه دلتنگشان می شوم...برای همین این روزها به نوشتن ِفهرستی از زنان زندگی ام می اندیشم که بگذارم اینجا، به نشانه ی دلتنگی و سپاسگزاری و دوست داشتنشان که  به من شادی و مهربانی و آرامش دادند...



چهارشنبه 18 خرداد1390 1:46 نسیم| |

اینکه خانه ام بالاترین طبقه ی ساختمان باشد را دوست دارم، برای شنیدن صدای پاهای موسی کو تقی ها و کلاغ ها و گنجشک هایی که روی کولرم و کانالش می پرند و جست و خیز می کنند...برای شنیدن صدای دانه های باران که به کولرم و کانالش می خورند...
نوای گوشخراش کولرهای روی پشت بام در روزهای گرم را تاب می آورم و گاهی هم پس از نیمروز که از سرکار بر می گردم، زیر آفتاب سوزان به پشت بام می روم و تکه ای کاغذ زیر پایه های کولرهایی که لَق می زنند  و صدای ناجوری می دهند،می گذارم تا صدا کمتر شود ...تنها به هوای شنیدن صدای پای باران و صدای پاهای پرندگان...


*برگرفته شده از نام کتاب « هم نوایی شبانه ارکستر چوب ها » از رضا قاسمی
دوشنبه 16 خرداد1390 22:3 نسیم| |

با همه ی تلاشي که مي کنم تا آن جور که دلم مي خواهد زندگي کنم،باز هم نمي توانم ، نمي شود...از خيلي چيزها که به هيچ روي نمي شود،مي گذرم... چيزهاي ديگري که مي توانم و مي شود هم، درمانده ام مي کند...
درمانده مي شوم از آدم ها ....آدم هايي که دوستشان دارم حتا...
آدم ها با همه ي زندگيت کار دارند!...و از همه چيز مي پرسند...يک بار بپرسند که ناراحت نمي شوي...درمانده هم...هر بارپرسيدن و هر بار کنجکاوي درمانده ات مي کند...

اينکه چرا ابروهايت را کُلفت بر مي داري...چرا براي آن جشن به آرايشگاه نمي روي و براي اين جشن فلان پيراهن ِ زرق و برق دار ِ دِکُلته را نمي پوشي...چرا موهايت را کوتاه ِ کوتاه مي کني...چرا بَند نمي اندازي و روپوش هاي تنگ و کوتاه و کمربندداري که در همه جاي شهر پُر است را نمي پوشي...چرا با او مانند دو دوست هستيد...چرا هنوز هم گاهي تنها هستي و تنهايي را مي خواهي...چرا هِي دَم به دَم با همه قاتي نمي شوي ...پس افسرده و بيمار هستي یا همه را دوست نداري و تنها از برخي آدم ها خوشت مي آيد و بدجنس و خودخواه هستي...اين همه دوري از مادرت دلتنگت نمي کند، پس بي عار و بي احساس هستي...


همیشه با لبخند پاسخ می دهم و دوست داشتنی هایم را می گویم اما سودی ندارد و باز همان داستان همیشگی روی می دهد و باز من با لبخند پاسخ می دهم ...تازگی ها از دست خودم هم درمانده شده ام که چرا بلد نیستم تنها لبخند بزنم و  چیزی نگویم...

که من ابروی کلفت را می پسندم...از بند انداختن و رنگ و مِش خوشم نمی آید...روپوش های ساده و گشاد و بلند ِ رنگی رنگی یا گُلدار را دوست دارم...گاهی دلم می خواهد موهایم را کوتاه ِکوتاه کنم یا از تَه بتراشم...که تنها بودن و درخانه ی کوچک خودم چرخیدن و آهنگ گوش دادن و فیلم دیدن و کتاب خواندن به من آرامش می دهد و نیروی از دست رفته ام را باز می گرداندو غمم را می کاهد...اما همه کس را دوست دارم و از دیدار همه ی نزدیکانم شاد می شوم...که من بیشتر از هر چیزی مادر و پدر و برادرانم را دوست دارم و از دوریشان دلتنگ و غمگین می شوم...که دلم می خواهد او دوست و همراهم باشد...نه همان بازیگر ِ بازی های « کلیشه ای »گذشتگانش که به آهستگی و به زور در باورمان نشانده اند...

من خسته ام از اینکه مرا به خود وا نمی گذارند...خسته ام که غم هایم را پایانی نیست...که درونم آرام نمی گیرد...آرام نمی گیرم...



جمعه 6 خرداد1390 1:6 نسیم| |

همانا نوشته های نویسنده هایی که دلباخته نیستند، از نوشته های نویسنده هایی که دلباخته اند،بهترند.*


* از اندیشه های نسیم ِ در آستانه ی سی سالگی!!




چهارشنبه 28 اردیبهشت1390 22:3 نسیم| |


Design By : Night Skin

Free counter and web stats