من که هنوز گیج از گران شدن دستمال کاغذی های همیشگی که از همان فروشگاه ارزان فروش همیشگی می خریدم بودم، با پرسش پسرک یادم آمد هنوز روز مادر است و مادرم چه دور...و صدایش بامداد ِ امروز چه نزدیک بود...که با بغض می گفت:« جات خالی مامان...دارم دُلمه ی برگ انگور درست می کنم...و برایت نگه می دارم و ...می گذارم توی فریزر و...» نگاهم را سوی صدا چرخاندم...پسرک لاغر و چالاکی بود؛ده دوازده ساله...لبخندی زدم و کمی اندیشیدم و :« یک گُل سر یا کلیپس خوشرنگ بگیر...» راه که افتادم و دوباره چشمم به دستمال کاغذی ها افتاد...با خودم گفتم :« می شود با هزار تومان کلیپس و گل سر خرید؟!کاش پسرک بتواند...» « اصلن گریه می کنی؟» زن سرش را به نشانه ی آری تکان می دهد و چشم هایش تر می شود... « می دونی ما آدما هنگامی که در پناه باشیم گریه می کنیم؟» !!! « چون تنها هنگامی که در پناه و آرامش باشیم، می تونیم خودمونو رها کنیم و گریه کنیم» این صورتی های ناب ِ میان برگ های « حُسن یوسف ِ » کنار میزم را ؛انگار سبز های کمرنگ و سبز سِدری پُررنگ ِ برگها، تَنگ و پُرمِهر در آغوششان کشیده اند... من گرفته ام: یک نوشته ی زیبا درباره ی خودم که اشک به چشمانم و خنده به دلم نشاند. به گزارش نسیم بیدها سبز شده اند، چنارها و افراها و راش ها تازه جوانه زده اند و سپیدارها و صنوبرها هنوز بیدار نشده اند. زادروزت خجسته باد برادر کوچک من...از ته دل آرزو می کنم سال ها و سال ها و سال ها، شاد و زنده و تندرست باشی و زندگیت پُر از خنده و بوسه و آرامش و مِهر باشد. این روزها نوشته هایم را دوست ندارم... پندارهایم به واژه در نمی آیند. این روزها آن بخش دخترانه ام که همیشه بخش بزرگتری از جانم و جان تر هم بوده است، تنهاست،شگفت زده، رنجیده و غمگین. معاشران گره از زلف یار باز کنید * غزل حافظ شیرازی...غزل یلدای 90 من
و همان بغض ها...دردها ...دغدغه ها...گیرم نهفته در دل ِ کوچک ِ چهارساله اش و آماده برای شکوفا شدن در سالهایی دور... آدم باید همان جا که خانه اش است، زندگی کند. همان جا که خانه اش است. می گوید: « من با تو تنها نبودم...اما با اینا تنهام »
چند
مرد مکانیک پارچه ی بزرگی را زیر درخت توتی گرفتند و یکی شان با چوبی شاخه
ی پُرباری را می تکاند و توت های سفید و رسیده و زیبا توی پارچه می ریزند.
هوای
ابری و خنک امروز و نسیمی که سرشاخه ها و گل های کوچک بنفشه را می رقصاند
دوست می گیرم و سرمست می شوم و دلم می خواهد گُل ِ اناری روی موهایم کنار
گوشم بگذارم و با پیراهن گلداری بچرخم و بخوانم و با سرشاخه ها و بنفشه ها
و نسیم برقصم.
دخترک ِ خواستنی ِ دو سه ساله ی
خانه روبرویی دوباره به نرده های پشت پنجره شان چسبیده است و بازی پسرکان
کوچه را نگاه می کند و گاه گاهی هم با صدای زیبای جغجغه وارش با آن ها گپ
می زند و من باز نگران اینکه نکند بیفتد...که نکند نرده ها تاب دخترک را
نداشته باشند...که اگر دخترک که کم کم بزرگ می شود و هر روز به هوای
روزهای پیشین به نرده ها آویزان بشود و یادش برود که امروز بزرگ تر و
سنگین تر از دیروز است.
از شاخه ی توت ِدرخت
همسایه که به حیاط خانه ام سرک کشیده است،چند توت ِ رسیده برای « او» و
چند بنفشه ی کوچک بنفش و زرد برای خودم می چینم که در لیوان بلورم بگذارم
و شب هِی نگاهشان بکنم و ببوسم و ببویمشان و به هم لبخند مهربانانه
بزنیم...تا یادم نرود هنوز بهار است.
صدای زن های پشت تلفن که با مردهای زندگیشان گفتگو می کنند؛با دلدار، با همسر با پدر با برادرشان؛ آن مانده صدای زن را که از گوشی مرد پخش می شود و به من ِ این سو تر می رسد...یک آهنگ زیبای دل بَرنده ای دارد...چه پیر باشند چه میان سال چه جوان...
دوست دارم
دو استخوان برجسته ی ترقوه ام که با استخوان های کتفم گودی ِ سه گوش زیبایی می سازند و دو استخوان برجسته ی لگن ام - بالای ران ،جلوی تن- که هنگام ایستادن یا به پشت دراز کشیدن پیدا می شوند؛ بسیار لاغر شده ام و این چهار برجستگی ِ زیبا نمایانتر شده اند...و من دیدم که چه قَد دل تنگشان بوده ام...
دوست دارم
چاله های آب ِ توی خیابان های پس از باران را دوست دارم چون آسمان و درختان در آن ها پیداست...یک جور زیبایی پیداست...
آدم های خانه های پنجاه متری در کوی ها و برزن های خاکستری این شهر، دلخوشی می خواهند... یک دخترک چندماهه؛ برای زن جوان همسایه ...یک صدای امیدوار ِ مهربان ِ زنانه که دخترکش را ناز می کند ؛برای من...
سختی ِ دل کندن از خانه و پدر و مادر و برادر و اشک های پنهان و و بغض های پُردرد و دل ِ گرفته که دیگر گفتن ندارد...خسته ام از این همه واگویه های رنج ِ دوری و کنده شدن از کسانی از جاهایی که جان ِمن هستند ...
امروز تهران آرام است...من به خانه ی شمالی و دوباره دور شدن نمی اندیشم و همه ی حواسم را می دهم به تهران تا درد کمی آرام شود...درسایه ی درختان چنار از خیابان ها و کوچه های آرام که در خواب پس از نیمروز فرورفته اند می گذرم ....و می گذارم بوی توت فرنگی های سرخ و سبز سینی ِ میوه فروش، سرمستم کند...دلم را می دهم به آب ِ پاک و روشنی که انگار شیدا وار دور تنه های کُلفت چنارها می پیچد و از جوی ها می گذرد....نان جو و زیتون پرورده و پنیر گودا و ماست و شیر و گوجه می خرم...به بنفشه های توی باغچه ها و جوانه های سبز درختان و گل های بنفش اقاقیا لبخند می زنم ...زنی هنوز دل از چکمه های زمستانی اش نکنده و زنی دلش برای کفش های بندی تابستانی اش تنگ بوده است ...به خانه ام می رسم و ساکم را باز می کنم و خانه را گردگیری می کنم و دوباره زندگی در این شهر را از سر می گیرم...
ولی همیشه چیزی هست که تو را از تهران بردارد و ببرد به زادگاهت ...به مِهری که می دانی از آنجا آغاز شده و دلت قرص است که همیشه هم همانجا هست؛ مانند همین کُتلت های مامان که نشسته ای و با ماست و زیتون و گوجه و نان جو می خوری...یا همین کلیپس ِ جانم که در سرزمین جان تری، جا مانده است...که هر بار که به موهایم دست می کشم نبودنش، نبودنشان را به یاد می آورم...
کلیپس ِ قرمزی دارم...چندسالیست که خریده امش...دوستش دارم ...چرا که همدم خوبی برای گیسوان لَخت و خرمایی ام است...خوب نگه شان می دارد...گاهی که موهایم کوتاه ِ کوتاه است با شکیبایی در کمد و گنجه می ماند تا دوباره روزی روی موهایم بنشیند و همراه من باشد...دم رفتن برای اینکه توی ماشین که سرم را به پشتی صندلی می چسبانم، کلیپس آزارم ندهد...موهایم را با یک گیره ی استیل فرانسوی که یادگار دهه ی هفتاد است،بستم...و نمی دانم چه شد که یادم رفت کلیپس نازنینم را در ساک بگذارم...تا ماشین راه بیفتد هی گمان می کردم چیزی را جا گذاشته ام و هرچه اندیشیدم همه چیز را برداشته بودم!...تا اینکه در میانه ی راه یادم افتاد...
گویی کلیپس ِجانم مرا صدا می کرده است...که مرا جا گذاشته ای دخترک ِسربه هوا...مرا که همراه ِ آرام و شکیبا و همیشگی و دُرُستت بودم...و من صدایش را نشنیده ام ...نشناخته ام ....چون زبانش را نمی دانستم...
می بینی؟ همیشه چیزی هست که ...دلت را بکند و پرت کند جایی که ...
می دانی بهشت روی زمین کجاست؛ آن جا که در گرگ و میش بامداد به شهرم می رسم ...بابا کنار میدان توی ماشینش نشسته است و چشم به راه من...شهر ِخیس از باران در خواب است و هوا پُر از پاکیزگی و تازگی...بابا خیابان های آرام شهر را می راند و من چشمم به کوچه ها و درخت های نارنج و خانه های آشناست و جنگل سبز و مه آلود که شهر را بغل کرده است...از آرامش کوچه و از حیاط آغشته به جیغ جیغ گنجشکان می گذرم و در آستانه ی در و روی ایوان مامان را در آغوش می کشم که دستانش و چشمانش نمناک است...و به نوید که تازه سر از رختخواب در آورده است لبخند می زنم...و ناشتایی می خورم و برای بابا و مامان وِراجی می کنم...و کمی دیگر در اتاق لیمویی ام روی تخت سفید و ملافه های نمناک ِ شمالیم آرام می گیرم...
همه ی راه گام هایم را تند تند بر می دارم ...شال گردن را جلوی دهانم می کشم تا لرزش لبهایم دیده نشود...هر کسی که از کنارم می گذرد سرم را پایین می آورم تا چشم های خیسم را نبیند...به خانه که می رسم کنار بخاری دراز می کشم و تلویزیون را روشن می کنم...
کاش خواننده ها آهنگ هایی هم از درد های سر ِکار و زخم های سرپرستان! می خواندند که دست ِکم، هنگامی که برای سبُک شدن دردهایت، آهنگ گوش می دهی ،یاد درد ها و بی مهری ها و جفای یار و دلدار های گذشته و کنونی نیفتی و دردهایت دوبرابر نشود...
کاش هنگامی که درد های بزرگ در دل داری، دستت یا پایت به میزی، مبلی، دری، سنگی بخورد و از درد به خودت بپیچی که بهانه ی بلند و آسان گریه کردنت -برای خودت و دیگران- جور باشد...
کاش هنگامی که از درد گریه می کنی، تنها باشی تا هرگاه خواستی با گریه فریاد بکشی و هرگاه خواستی هق هق و دل دل بزنی و آرام آرام خاموش شوی و با چشم های پف کرده و سوزناک به خواب بروی و کسی دوروبرت نباشد که همه ی این ها برایش نمایشی باشد یا کسی نباشد که در برابر این همه رنج تو، آرام باشد و تو از بی مهری ِ دست ِ کم چهره اش، رنجت بیشتر شود...
دست می کشم روی لکه های خیس بالش که از چشم ها چکیده اند...تلویزیون آهنگ زیبایی درباره دلتنگی پخش می کند و هق هقم بلندتر می شود و هر چه به این سی سال می اندیشم کسی نیست که زخمی به دلم نزده باشد...
تنها آرام آرام چهره ی زهره روبرویم می نشیند و هق هقم فریاد می شود که می بینی زهره! دیگر هیچ کسی نیست که با شنیدن این آهنگ دلم برایش پَر بکشد و تنگ بشود و اینجا و اکنون بخواهمش...
از خواب که بیدار می شوم ...چون بچه گربه ی بی پناه و زخم خورده ای هستم...آرام و بی جان...بی جان، ورزش می کنم ...بی جان، سرامیک ها را دستمال می کشم...بی جان، چند قاشق ماست در گلو می چپانم...بی جان، در اینترنت می چرخم و ناگهان یادم می آید امشب شب ِ اسکار ! است...با نگرانی ِ از دست دادن دیدن اسکار ...جستجو می کنم و کانالی که آن را زنده پخش می کند پیدا می کنم..چند ساعتی مانده است...زیر دوش می خزم و با آب ولرم رو به سردی خودم را می شورم و گاه گاهی اشکی از چشم ها می جوشد و هق هقی می زنم ...کمی آرام تر شده ام...انگار اسکار و فرهادی آرام بخشی به م خورانده باشند....
با موهای بلند خیس و شلوار گشاد گُل گُلی ِ دوست داشتنی ام و یک لیوان نسکافه ی داغ می نشینم جلوی لپ تاپ و یک چشم و دو گوشم پی تلویزیون است...هرچه می گذرد دردم کمتر می شود ...
کاش همه ی شب های سنگین پردرد اسکاری باشد و فرهادی...و تو همه ی جانت لبریز از شادی ِ و شور شنیده شدن نام میهنت باشد ...میهنت که آغشته به شُکوه و سربلندیست...
و سرانجام کمی پیش از روشن شدن آسمان...نام میهن با آوایی بلند خوانده می شود و من از شادی بی پایان جیغ خفه ای! می کشم و همه دردهایم به ناگاه پر می کشند...
پیش از اینکه در را ببندم و آهنگ رفتن به سوی کار روزانه کنم...یک بار دیگر خواندن نام سرزمینم را می بینم و اشک می چکانم و به پاس امیدی که امروز فرهادی و گروهش به من هدیه دادند، با خودم می گویم اندکی دیگر شکیبا باش نسیم!...روزهای روشنی در راهند...
نمی دانم از کجا آغاز شد که من گفتم باور من این است که هرچه آدمهات،کسانی که دوستشان داری- به آن ها که نمی گفتم آدم هات، می گفتم بچه، خواهر، برادر ،خاله، عمه، عمو، دایی... - بیشتر باشند، غم هایت بیشترند...آن ها با من همداستان نبودند ... و چیزهایی به من گفتند که سزاوارش نبودم...
من گفتم دردهایت بیشتر است...درد بیماریشان...درد دوریشان...درد رفتن و نبودنشان...درد سربازیشان...درد کارشان...درد بی پولیشان...درد بی سرپناهیشان...درد نداشتن یارو دلدارشان، نداشتن فرزندشان...
و همکارانم در پایان رای دادند که من آدم خودخواهی هستم و همه ی دارایی و پول ِ پدر و مادرم را برای خودم می خواهم!
من بغض کردم...دیگر چیزی نگفتم...سرم را انداختم پایین و گذاشتم هی سه تایی باورهای همدیگر را بپذیرند و هی لبخند خشنودی بر لبانشان بنشانند و به زندگی پُر آدمشان بَه بَه و چَه چَه بگویند...
دلم از تنهایی خودم در آن گروه گرفت...دلم برای کسی تنگ شد که من بگویم "ف" او برود "فرحزاد" ...که من هیچ نگویم و او بداند...که من را بداند...
گاهی روزها هر چه هم پامچال های رنگ به رنگ ببینی و هرچه هم مداد قرمزهای با نوار سفید بالایشان - که مانند مدادقرمزهای دبستان ِ بیست سال پیش باشد- ببینی...هر چه هم پشت شیشه ی گل فروشی بایستی و به گل های زیبا و تازه نگاه کنی تا برای روزهای مبادای سیاه و خاکستری، سرخوشی ِ رنگی پس انداز کنی...هر چه هم توت فرنگی های درشت ِ قرمز و پسته ها و گردوها و انجیر خشک ها به تو لبخندِ دلبرانه بزنند...هر چه هم گمان کنی چشمه ی چشم ها خشک شده اند و تو سرانجام آرام گرفته ای، باز غم از یک جایی خودش را به تو می رساند...
گاهی روزها از بامداد که توی تاکسی نشسته ای و مرد ِ مسافر ِ کنارت، با بی شرمی خودش را به تو می فشارد، درد و خشم و بی چارگی و بی پناهی کم کم در تو بزرگ می شود و شامگاهان از تو یک زن ِ خسته و شکسته برجای می ماند.
اکنون که زن دوباره باردار بود، به هيچ روي دلش نمي خواست براي زايمان به بيمارستان برود ...به سخنان هيچ کس گوش نکرد و نوزادش را درخانه به جهان آورد*... در يک شب سرد و پرستاره ي بهمن ماه...و دخترکِ کوچک ِ زمستاني ِ ديگري هديه گرفت...
آن زن مادرم است و آن دخترک ِ بهمني، من...و من امشب در يک شب سرد زمستاني ِ ديگر، سي ساله خواهم شد.
*عکسي از مادرم هست...بيست ساله با موهاي خرمايي که بالاي ِ سَر نوزاد يک روزه ي بي جانش نشسته است ...يک غم سنگين در چهره اش هست... در چشم هایش... جوری که به پاره ي تنش که دیگر جان ندارد نگاه می کند...انگار دلش در هوای پیچیدن انگشتهای کوچک دخترکش باشد گِرد انگشت هایش و در هوای نگاه چشم های مشکیش گاه شیر خوردن در آغوشش...انگار جانش با پاره ای از تنش، سرد و کبود رفته باشد...
سر ِکار... تُند کشوی میزم را باز می کنم و کتابم را بر می دارم و با آدم های کتابم دیده بوسی می کنم...گاهی که کتابی که می خوانم را به خانه نمی برم و تنها، سرکار می خوانم، دلم خیلی برای آدم های کتابم تنگ می شود...بس که حس می کنم به آن ها نزدیک هستم و دوستشان دارم...
شب... نشسته ام جلوی لپ تاپم و لابلای دوست داشتنی هایم می چرخم و گوشم پی ِ صدای تلویزیون و تازه های میهنم و جهان است...تازه های خوبی نیستند ...سخن از ناآرامی و پیش بینی جنگی وحشتناک است...سرم را می چرخانم و چشم هایم را هم به لب های زن گوینده می دوزم و چهره ام و جانم مچاله می شود و اشک ها از ته دلم از چشمه ی ترس و غم ِ سنگینی می جوشد و روی گونه هایم می لغزد...
*کارتونی دوست داشتنی که یادآور خردسالی و کودکی بسیاری از جوانان امروز ایرانی است.
از ته دل می خواهم جدایی نادر از سیمین برنده ی اسکار شود...انگار که ایران قهرمان جام جهانی آن سال شده باشد.
گاهی هم آدم هایی که بسیار دوستشان دارم را گم کرده ام...ولی همیشه بختم خوش نبوده است که دوباره پیدایشان کنم...گاهی دوباره مِهرشان را باز یافته ام گاهی نه...
و می ترسم یک روزی دوباره لنگ دستکش قرمزم را گم کنم و هیچگاه باز نیابمش.
آن گاه می دانی که به راستی، تنها گمان می کردی که دوستت دارند ...
می دانی انگار آن ها همیشه دنبال بهانه ای بودند و گرنه تو که هنوز همانی و هنوز سرشار از همان مِهری و هنوز خواستن ِ همراهیشان را به زبان می آوری...
می بینی تو همه ی این سالها مِهرت به هرز رفته است که اگر مِهر این همه سال که به پای آنان ریختی را در دلت نگه می داشتی، پس اندازش می کردی ،دست ِکم امروز این همه تُهی نبودی...تنها بودی اما تُهی نبودی...
شاید کسی آن دوروبرها باشد که با شنیدن آن گویش یاد روزهای خوش ِ آشنایی بیفتد، آدم های شیرینی ...دلش بلرزد ...لبخندی بر لبش بنشیند...اشکی در چشم هایش بلغزد...و کمی آرام گیرد در این روزهای دلگیر ِ بی همراه.
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید*
حس می کنم هر روز چیزی از درونم کم می شود...از دست می رود...که نوشتنی نیست...که نمی خواهم بنویسمش...که بگذارم از دست برود ...که اشک هم نمی ریزم دیگر...که سنگ شوم ...که خسته ام از احساس...از گفتن ...دلم لب بستن می خواهد...دم نزدن...هیچ نگفتن...هیچ.
حالا هم نشسته ام اینجا و چای سبز می نوشم و ...بهترم.
می نشینم روی یکی از نیمکت های سرسرا و ساکم را می گذارم کنارم...دخترک جوانی که روی نیمکت نشسته است برایم جا باز می کند...من با چشمان اندوهگین و هراسان به آدم ها نگاه می کنم...دخترک کناری با تلفن همراهش با یکی گفتگو می کند و به آدم پشت تلفن می گوید که نشسته است تا او بیاید...« او » نام یک مرد است...زیر چشمی به دخترک نگاه می کنم...دختری چشم و ابرو مشکی است...بی آرایش و پیرایش...ساده و زیبا...شاید کمی جوانتر از من....روپوش و کفش هایش را دوست دارم....از آن هاست که می پسندم...کمی آرام می شوم...با خودم می اندیشم شاید مرد،دلداده اش است...کمی دیگر دخترک بیرون می رود و با پسرک جوانی برمی گردد...این همان « او » ی دخترک است...من که دلم پی دلبری کردن های دخترک از پسرک می رود،آرام تر می شوم و پایان جهان را فراموش می کنم...توی اتوبوس که می نشینم ...پرده ی پنجره را که کنار می زنم...چشمم به اتوبوس کناری می افتد...به دو دست جوان که در هم می پیچند و روی پوست انگشت ها بازی می کنند...چشم هایم را که می چرخانم،چهره های جوان دخترک و پسرک را می بینم که روی همان صندلی اتوبوس که من نشسته ام، در اتوبوس کناری نشسته اند...دخترک کمی چرخیده تا تنش روبروی چهره ی پسرک باشد و با شور و دلبری سخن می گوید...پسرک گاهی با دست آزادش موهای دخترک را نوازش می کند...ودست هایشان همچنان در هم می پیچند و بازی می کنند...من کمی بیشتر امیدوارم می شوم که شاید اینجا و امشب پایان جهان نباشد...
گاه گاهی به این می اندیشم که ما آدم های غمگینی هستیم چون جشن ها و شادی های گروهی مان بسیار کم است...آدم ها باید هرچند هفته یکبار کنار هم باشند...جامه های دوست داشتنی شان را به تن کنند...خودشان را آن جور که می خواهند بیارایند...و با آهنگ های زیبا برقصند...رقصی گروهی...دست کم دونفره...هماهنگ...هماهنگی ِ رقص شور بیشتری به آدم ها می دهد...
شادی ِ روزهای جشن دو بخش است؛ بخشی برای رقص و پایکوبی و شادی گروهی ست و بخشی برای آن آراستگی و پاکیزگی ست که برای رفتن به جشن و مهمانی به آن نیاز داریم و اینکه به جایی می رویم که همه ی آدم های آن جا هم، تلاش کرده اند که آراسته تر و پاکیزه تر از همیشه باشند...و من گمان می کنم که این تلاش برای آراستگی و این آراسته بودن برای جشن، شادی بیشتری به ما می دهد...
من- گاهی- روزهایی که غمگینم؛ دلم می خواهد مانند دختران داستان های سالهای نخستین سده ی بیستم و دختران سده نوزدهم و هجدهم و پیشتر از آن؛ هر روز بامداد که از خواب بر می خیزم، موهایم را پیچ و تاب هایی ساده و و زیبا بدهم و جامه های بلند و خوش دوخت و خوش رنگ تنم کنم و تا شب چند تا از دختران و پسران دوست و همراهم را ببینم و گفتگو کنیم و کتاب بخوانیم و بازی کنیم و چیزی بخوریم و موسیقی خوب گوش بدهیم و برقصیم ....همه آراسته و در جامه هایی زیبا...و تنها شب،هنگام خواب؛ سنجاق ها را از پیچ و تاب موهایم باز کنم و جامه ی رنگیم را از تن در آورم و جامه ی خواب نخی سفید که نوار های کتان دارد را بپوشم ... تا بامداد فردا و روزی دیگر پُر از آراستگی همراه با شادی و خنده و گفتگو و رقص و موسیقی...
| Design By : Night Skin |

