این روزها نوشته هایم را دوست ندارم... پندارهایم به واژه در نمی آیند. این روزها آن بخش دخترانه ام که همیشه بخش بزرگتری از جانم و جان تر هم بوده است، تنهاست،شگفت زده، رنجیده و غمگین. معاشران گره از زلف یار باز کنید * غزل حافظ شیرازی...غزل یلدای 90 من
و همان بغض ها...دردها ...دغدغه ها...گیرم نهفته در دل ِ کوچک ِ چهارساله اش و آماده برای شکوفا شدن در سالهایی دور... آدم باید همان جا که خانه اش است، زندگی کند. همان جا که خانه اش است. می گوید: « من با تو تنها نبودم...اما با اینا تنهام » امشب بغض چند هفته ای دلتنگیم ترکید و دلم سیر بارید. به ت نمی
گویم اما...هنگامی که نوجوان بودم و می خواستم بروم هنرستان موسیقی و هیچ
شهری به جز این شهر غول پیکر هنرستان موسیقی نداشت، بیشتر دلم می خواست... یا
اگر سرمایه ام جور می شد...تا یک کتابفروشی دنج در یکی از خیابان های پُر
از درخت و دانشجو داشته باشم یا کافه ای در همان خیابان ها، باز شاید آرام
می گرفتم در این شهر...این روزها تنها کارهای دلخواهم همین دو کار است و
بس! خسته ام از کار کردن
با آدم هایی که جانشان از جنس ِ جان من نیست و کار کردن در جایی که خودم
نیستم....می دانی؟ من هر روز از اینکه خودم نباشم درد می کشم...باور می
کنی؟ هر روز...من آدم ِ خود ِ راستکی ام را نشان ندادن، نیستم... خسته
ام از دو دوتا چهار تایی که ته ش چیزی نمی ماند...همین حالا هم انگار همه
هزینه های خورد و خوراکم را بابا می دهد...و دستمزد خودم هم پای کرایه
خانه و شارژ و برق و تلفن می رود... می گویی:" این ها را می گویی که غم ِ دل من را کم کنی..." به
ت می گویم نه.. این روزهادیگر مانند گذشته نمی اندیشم ...باورم این شده
است که هیچ چیزی- هیچ چیزی- ارزش آرامش کاری که دوستش داشته باشی را
نداردو ارزش بودن در کنار مادر و پدرت و ارزش بودن در شهری زیبا و بی
هیاهو... و
نمی دانی که دلم چیزی نمی خواهد جز اینکه شب ها کنار مامان جلوی تلویزیون
دراز بکشم و با او سریال دوست داشتنی اش را ببینیم که پُر از آدم های رنگی
رنگی است و او برایم از زندگی و پیوند های آدم های سریاله بگوید...و من
تلاش بکنم که همه را به یاد بسپارم تا بتوانم شب های دیگر همراه خوبی
برایش باشم...و هی تند تند از ش درباره آدم ها چیز بپرسم ... به
ت می گویم اینجا هم نمی توانم به کلاس فرانسه بروم، نه که مانند آن جا
کلاسش نباشد، من نمی رسم...و از هنگامی که به اینجا آمده ام خودم و در
خانه و هر روزه فرانسه می خوانم...کمی و به آرامی ...اما چون دوستش دارم
خوب یاد می گیرم...پس آن جا هم می توانم...آن جا هم می توانم ورزش کنم و
سازم را بنوازم- تو که می دانی آن جا بودم هم کلاس ساز و ورزش می رفتم -
آن جا هم می توانم فیلم ها و آهنگ ها و کتاب های دوست داشتنی ام را پیدا
کنم...خودت که می دانی این روز ها اینترنت همه جا پیدا می شود...حتا می
شود نان ها ، پنیر ها و خوردنی های دوست داشتنی ام را هم آن جا پیدا
کرد... جامه های دوست داشتنی ام را هم می دوزم... تو چیزی نمی گویی و تنها به رد ِ اشک ِ روی گونه هایم ،گیج و سرگردان نگاه می کنی... پاییز ِ جان زودتر بیا تا کمی احساس کنم خودم هستم. و یاد گرگ و میش های پیش از شب ِ روزهای پاییزی هشت سالگی ام افتادم...که من و سارا واژه های
دیکته را ریز و ریزتر می نوشتیم تا واکنش خانم کُردی -آموزگارمان- را
ببینیم یا شاید می خواستیم سر به سرش بگذاریم...و زیبا آنجا بود که خانم
کردی هیچ گاه به رویمان نیاورد...و من همیشه دیکته ها را بیست می
گرفتم...من همیشه همه چیز را بیست می گرفتم...شاگرد باهوش و دانا و خوب و
مهربان ِ کلاس و شهر و استان بودم...و همیشه دوستان باهوش و دانا و خوب و
مهربانی هم داشتم که همه از خانواده های بافرهنگ وپسندیده و خوش نام شهر
بودند که همه همدیگر را می شناختند و کم و بیش رفت و آمدی داشتند... همیشه دور و برم پُر بود از دوستان
دوست داشتنی ام که با برخی شان از شش سالگی بزرگ شدم...دوستانی که شادترین
روزهای زندگیمان را زندگی کردیم، باهمه هستی مان...این روزها دوریم از
هم...حتا نمی دانم برخی شان کجا هستند و چه می کنند...اما هنوز و همیشه در
خواب های شیرینم هستند...و هنگامی که از خواب بیدار می شوم، آن اندازه
دلتنگشان
می شوم که چشم هایم می بارند ...هنوز انگار بخشی از جان و تنم در کنارشان
بازی می کند...می خندد...ریاضی و فارسی و علوم وتاریخ و جغرافیا می
خواند...با آن ها سخن می گوید...می دود ... در آن گرگ ومیش پیش از بامداد که زیر
دوش بسته نشسته بودم...همه ی روزهای کودکی و نوجوانی ام از جلوی چشمانم
گذشتند...و دانستم اگر غم های بیخودی و کوچکش را بردارم ، زندگی شاد و بی
دغدغه ای را گذراندم...با پدری آرام و پشتیبان و مادری هنرمند و مهربان و
دوستانی بهتر از باران... و اندیشیدم به ابن روزهای در آستانه
سی سالگی...که دوروبرم آدم های کمی هستند ...و بیشتر روزهایم در تنهایی
خلسه آوری می گذرد...و غم سنگین ِ بی بهانه ای در دلم پررنگ و کم رنگ می
شود...و با خودم گفتم اگر به آینده بروم می توانم این غمِ ِ سنگین بی
بهانه را غم ِ بیخودی و کوچکی بنامم و هنگامی که از زندگی این روزهایم بردارمٰش، باز هم بگویم چون کودکی و نوجوانی زندگی شاد! و بی دغدغه ای می گذرانم؟ ... غم را بردارم چیزی از این روزهایم نمی ماند! * از اندیشه های نسیم ِ در آستانه ی سی سالگی!!
سر ِکار... تُند کشوی میزم را باز می کنم و کتابم را بر می دارم و با آدم های کتابم دیده بوسی می کنم...گاهی که کتابی که می خوانم را به خانه نمی برم و تنها، سرکار می خوانم، دلم خیلی برای آدم های کتابم تنگ می شود...بس که حس می کنم به آن ها نزدیک هستم و دوستشان دارم...
شب... نشسته ام جلوی لپ تاپم و لابلای دوست داشتنی هایم می چرخم و گوشم پی ِ صدای تلویزیون و تازه های میهنم و جهان است...تازه های خوبی نیستند ...سخن از ناآرامی و پیش بینی جنگی وحشتناک است...سرم را می چرخانم و چشم هایم را هم به لب های زن گوینده می دوزم و چهره ام و جانم مچاله می شود و اشک ها از ته دلم از چشمه ی ترس و غم ِ سنگینی می جوشد و روی گونه هایم می لغزد...
*کارتونی دوست داشتنی که یادآور خردسالی و کودکی بسیاری از جوانان امروز ایرانی است.
از ته دل می خواهم جدایی نادر از سیمین برنده ی اسکار شود...انگار که ایران قهرمان جام جهانی آن سال شده باشد.
گاهی هم آدم هایی که بسیار دوستشان دارم را گم کرده ام...ولی همیشه بختم خوش نبوده است که دوباره پیدایشان کنم...گاهی دوباره مِهرشان را باز یافته ام گاهی نه...
و می ترسم یک روزی دوباره لنگ دستکش قرمزم را گم کنم و هیچگاه باز نیابمش.
آن گاه می دانی که به راستی، تنها گمان می کردی که دوستت دارند ...
می دانی انگار آن ها همیشه دنبال بهانه ای بودند و گرنه تو که هنوز همانی و هنوز سرشار از همان مِهری و هنوز خواستن ِ همراهیشان را به زبان می آوری...
می بینی تو همه ی این سالها مِهرت به هرز رفته است که اگر مِهر این همه سال که به پای آنان ریختی را در دلت نگه می داشتی، پس اندازش می کردی ،دست ِکم امروز این همه تُهی نبودی...تنها بودی اما تُهی نبودی...
شاید کسی آن دوروبرها باشد که با شنیدن آن گویش یاد روزهای خوش ِ آشنایی بیفتد، آدم های شیرینی ...دلش بلرزد ...لبخندی بر لبش بنشیند...اشکی در چشم هایش بلغزد...و کمی آرام گیرد در این روزهای دلگیر ِ بی همراه.
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید*
حس می کنم هر روز چیزی از درونم کم می شود...از دست می رود...که نوشتنی نیست...که نمی خواهم بنویسمش...که بگذارم از دست برود ...که اشک هم نمی ریزم دیگر...که سنگ شوم ...که خسته ام از احساس...از گفتن ...دلم لب بستن می خواهد...دم نزدن...هیچ نگفتن...هیچ.
حالا هم نشسته ام اینجا و چای سبز می نوشم و ...بهترم.
می نشینم روی یکی از نیمکت های سرسرا و ساکم را می گذارم کنارم...دخترک جوانی که روی نیمکت نشسته است برایم جا باز می کند...من با چشمان اندوهگین و هراسان به آدم ها نگاه می کنم...دخترک کناری با تلفن همراهش با یکی گفتگو می کند و به آدم پشت تلفن می گوید که نشسته است تا او بیاید...« او » نام یک مرد است...زیر چشمی به دخترک نگاه می کنم...دختری چشم و ابرو مشکی است...بی آرایش و پیرایش...ساده و زیبا...شاید کمی جوانتر از من....روپوش و کفش هایش را دوست دارم....از آن هاست که می پسندم...کمی آرام می شوم...با خودم می اندیشم شاید مرد،دلداده اش است...کمی دیگر دخترک بیرون می رود و با پسرک جوانی برمی گردد...این همان « او » ی دخترک است...من که دلم پی دلبری کردن های دخترک از پسرک می رود،آرام تر می شوم و پایان جهان را فراموش می کنم...توی اتوبوس که می نشینم ...پرده ی پنجره را که کنار می زنم...چشمم به اتوبوس کناری می افتد...به دو دست جوان که در هم می پیچند و روی پوست انگشت ها بازی می کنند...چشم هایم را که می چرخانم،چهره های جوان دخترک و پسرک را می بینم که روی همان صندلی اتوبوس که من نشسته ام، در اتوبوس کناری نشسته اند...دخترک کمی چرخیده تا تنش روبروی چهره ی پسرک باشد و با شور و دلبری سخن می گوید...پسرک گاهی با دست آزادش موهای دخترک را نوازش می کند...ودست هایشان همچنان در هم می پیچند و بازی می کنند...من کمی بیشتر امیدوارم می شوم که شاید اینجا و امشب پایان جهان نباشد...
گاه گاهی به این می اندیشم که ما آدم های غمگینی هستیم چون جشن ها و شادی های گروهی مان بسیار کم است...آدم ها باید هرچند هفته یکبار کنار هم باشند...جامه های دوست داشتنی شان را به تن کنند...خودشان را آن جور که می خواهند بیارایند...و با آهنگ های زیبا برقصند...رقصی گروهی...دست کم دونفره...هماهنگ...هماهنگی ِ رقص شور بیشتری به آدم ها می دهد...
شادی ِ روزهای جشن دو بخش است؛ بخشی برای رقص و پایکوبی و شادی گروهی ست و بخشی برای آن آراستگی و پاکیزگی ست که برای رفتن به جشن و مهمانی به آن نیاز داریم و اینکه به جایی می رویم که همه ی آدم های آن جا هم، تلاش کرده اند که آراسته تر و پاکیزه تر از همیشه باشند...و من گمان می کنم که این تلاش برای آراستگی و این آراسته بودن برای جشن، شادی بیشتری به ما می دهد...
من- گاهی- روزهایی که غمگینم؛ دلم می خواهد مانند دختران داستان های سالهای نخستین سده ی بیستم و دختران سده نوزدهم و هجدهم و پیشتر از آن؛ هر روز بامداد که از خواب بر می خیزم، موهایم را پیچ و تاب هایی ساده و و زیبا بدهم و جامه های بلند و خوش دوخت و خوش رنگ تنم کنم و تا شب چند تا از دختران و پسران دوست و همراهم را ببینم و گفتگو کنیم و کتاب بخوانیم و بازی کنیم و چیزی بخوریم و موسیقی خوب گوش بدهیم و برقصیم ....همه آراسته و در جامه هایی زیبا...و تنها شب،هنگام خواب؛ سنجاق ها را از پیچ و تاب موهایم باز کنم و جامه ی رنگیم را از تن در آورم و جامه ی خواب نخی سفید که نوار های کتان دارد را بپوشم ... تا بامداد فردا و روزی دیگر پُر از آراستگی همراه با شادی و خنده و گفتگو و رقص و موسیقی...
حواست هست که چه نزدیکیم به هم و دوریم از هم؟
همیشه دلم تنگت است
تنگ ِ مهربانی های بزرگ و کوچکت
تنگ خنده هایت که مرا یاد خنده های مادرت می اندازد
تنگ ِ گرمی و روشنی و آرامش خانه ات
دلم همیشه در هوای جیغ جیغ ها و خنده های از ته ِ دلمان است
با تو می توانم همه ی خیابان ها و بازارها و کافه ها و سینماها وسوراخ سنبه های این شهر بزرگ را بگردم و به تنهایی ام دهن کجی کنم
با تو می توانم همه ی جنگل ها و کوهستان ها و چشمه ها و دشت ها را بچرخم و غم هایم را پَر بدهم
با تو می توانم زیر آسمان پرستاره ی کوهستانمان دنبال خوشه پروین و خرس بزرگ و شکارچی بگردم و از ستاره - زن شیرفروش روستا - شیر بخرم و زیر بوته زرشک، لیلی و مجنون بخوانم
تنها با تو می توانم چهل و پنج دقیقه با سه بچه گربه ناز سر کوچه ی خانه ات بازی کنم یا باگربه های بازی گوش ِخانه هنرمندان
با تو می توانم ساعت ها از در و دیوار و جانور و آدم و گیاه، عکاسی کنم
با تو می توانم یک جهان گفتگو کنم بی که خسته شوم،خسته شوی
من که خواهری ندارم، همیشه گمان می کنم خواهر داشتن یک چیزی مانند داشتن ِ توست
چند روز پیش که زیر آن چنار بلند به دیدار مادرت رفتم به ش گفتم که این روزها از هم دوریم و آب ریختم روی سنگش و بغض کردم
و
تو می گویی همه ش چرند و از روی شکم سیری ست...چند سال پیش که اینجا بودی
می خواستی به آن شهر غول پیکر بروی و دستت توی جیب خودت برود و در همهمه ی
آدم ها گم شوی...
می دانی ...گاهی هیچ نفسم بالا نمی آید...
نه
که همه اش از آلودگی باشد...این شهر پُر است از آدم هایی با درد های سنگین
و گرفتاری های بزرگ...روزی نیست که آدم دردمندی را نبینم و نفسم تنگ نشود
و بغض نکنم و تا چند روز چهره آن آدم و دردش در سینه ام نماند...
او دو شاخه ی کوچک و کمی بزرگتر ِ سبز ِ یک گونه از گل های قاشقی برایم آورده است که هر کدام را در یک تنگ شیشه ای گذاشته ام که ساقه های کوچک ِ سبزشان در آب ِ تنگ پیداست و در دو جای خانه ام گذاشتمشان.
دو تا از کاکتوس هایم را که گلدان هایشان دیگر برایشان کوچک بودند، جابجا کردم و در دو گلدان بزرگتر کاشتمشان.
به کاکتوس های کوچکم نگاه می کنم و به دوشاخه ی گل قاشقی سبز و ساقه های جوانشان و با خودم می اندیشم که خانه ام زیباتر شده است و جانم شاد تر...
و راستی که هیچ آفریده ای به نامهربانی ِ آدم ها نیست.
از دوران همگونی، از دوران انزوا، از دوران ناظر کبیر، از دوران دوگانه باوری - سلام!
* «شده را ناشده نمی توان کرد» (what is done cannot be undone)،مصراعی است از نمایشنامه ی مشهور مکبث اثر شکسپیر.
نیمه شب ها که در خوابی ...و شاید به دیدار هفتمین پادشاه رفته ای ...و دَم را آرام فرو می دهی و باز دَم را آرام تر بیرون می دهی ... من در تاریکی که به آغوش گرمت می خزم...بی که خنکای تنم، تن گرمت را بلرزاند ...بی که باز دَم ِگرمم هراسانت کند...بی که صدایم - که نامت را در گوش ت می خواند - پریشانت کند... آرام و با چشمان بسته به سویم می چرخی ... هفتمین پادشاه را رها می کنی ... آغوشت را تنگ تر ... دوباره با من، به آرامی و یکی یکی به دیدار هر هفت پادشاه می رویم...
اینکه تو بیرون ِ داستان ایستاده ای و به آن نگاه می کنی، خیلی پررنگ است...که انگار تو، برای آدم های فیلم بیگانه ای نه آن ها برای تو...و آن ها تو را هم راز ِ خود نمی دانند و نمی خواهند دلشان را به تو نشان بدهند...
سیندیِ blue valentine با اینکه احساس و درون ِ دلش ساده تر بود اما خودش و داستانش دورتر و دست نیافتنی تر از نینای black swan بود که احساس و درونی پیچیده تر داشت.
که پس از خوردن ِ يک قلپ ِکوچک ِديگر از قهوه ام از جاي برخورد لبهايم و لبِ فنجان يک چکه قهوه روي فنجان مي لغزد و روي کاغذ مي چکد ...و دايره اي مي شود به رنگ اُخرايي ...نوشته را رها مي کنم و با مدادم دورتادور لکه ي قهوه ،خط هايي مي کشم...خورشيدي روي خانه ي آجري زيبايم مي درخشد.
من خواب که می بینم،بیشتر خواب هایم درباره زنان ِ زندگی ام هستند...زنانی که روزهای روشنی را برایم ساخته اند که هنوز هم در خواب هایم، روشن می بینمشان...خواب دوستان ِ نزدیکی که خُردسالی را با هم به نوجوانی رساندیم و هرچند این سال ها نمی بینمشان یا خیلی نمی بینمشان، از خواب که بیدار می شوم ،مِهری چنان زنده و سرشار در دلم می یابم که مرا بسیار دلتنگشان می کند...خواب ِ دوستان و همدلانی که هنوز همراهم هستند و همیشه دلتنگشان می شوم...برای همین این روزها به نوشتن ِفهرستی از زنان زندگی ام می اندیشم که بگذارم اینجا، به نشانه ی دلتنگی و سپاسگزاری و دوست داشتنشان که به من شادی و مهربانی و آرامش دادند...
نوای گوشخراش کولرهای روی پشت بام در روزهای گرم را تاب می آورم و گاهی هم پس از نیمروز که از سرکار بر می گردم، زیر آفتاب سوزان به پشت بام می روم و تکه ای کاغذ زیر پایه های کولرهایی که لَق می زنند و صدای ناجوری می دهند،می گذارم تا صدا کمتر شود ...تنها به هوای شنیدن صدای پای باران و صدای پاهای پرندگان...
*برگرفته شده از نام کتاب « هم نوایی شبانه ارکستر چوب ها » از رضا قاسمی
درمانده مي شوم از آدم ها ....آدم هايي که دوستشان دارم حتا...
آدم ها با همه ي زندگيت کار دارند!...و از همه چيز مي پرسند...يک بار بپرسند که ناراحت نمي شوي...درمانده هم...هر بارپرسيدن و هر بار کنجکاوي درمانده ات مي کند...
همیشه با لبخند پاسخ می دهم و دوست داشتنی هایم را می گویم اما سودی ندارد و باز همان داستان همیشگی روی می دهد و باز من با لبخند پاسخ می دهم ...تازگی ها از دست خودم هم درمانده شده ام که چرا بلد نیستم تنها لبخند بزنم و چیزی نگویم...
که من ابروی کلفت را می پسندم...از بند انداختن و رنگ و مِش خوشم نمی آید...روپوش های ساده و گشاد و بلند ِ رنگی رنگی یا گُلدار را دوست دارم...گاهی دلم می خواهد موهایم را کوتاه ِکوتاه کنم یا از تَه بتراشم...که تنها بودن و درخانه ی کوچک خودم چرخیدن و آهنگ گوش دادن و فیلم دیدن و کتاب خواندن به من آرامش می دهد و نیروی از دست رفته ام را باز می گرداندو غمم را می کاهد...اما همه کس را دوست دارم و از دیدار همه ی نزدیکانم شاد می شوم...که من بیشتر از هر چیزی مادر و پدر و برادرانم را دوست دارم و از دوریشان دلتنگ و غمگین می شوم...که دلم می خواهد او دوست و همراهم باشد...نه همان بازیگر ِ بازی های « کلیشه ای »گذشتگانش که به آهستگی و به زور در باورمان نشانده اند...
من خسته ام از اینکه مرا به خود وا نمی گذارند...خسته ام که غم هایم را پایانی نیست...که درونم آرام نمی گیرد...آرام نمی گیرم...
| Design By : Night Skin |

